تبليغاتX
زادمهر

 

 

زادمهر

بهwww.zadmehr.comخوش آمدید

دمکراسی امریکایی و ضرب وشتم دانشجویی ایرانی

دمکراسی امریکاییاين تصوير آرشيوي است که روزنامه جمهوری اسلامی در تاریخ ۲۴/۸/۸۵درج  نموده است و به زمان حضور نامشروع ارتش متجاوز آمريكا در كشور سومالي تعلق دارد. تصويرنشان مي دهد كه دو سرباز آمريكايي چگونه يك سوماليايي را تاسرحد مرگ شكنجه كرده و وي را براي گرفتن اقرار و چه بسا جهت تفريح با شعله هاي آتش برشته مي كنند. ودر حال اجراي دموكراسي از نوع آمريكايي هستند كه امروز تا عراق افغانستان و... امتداد يافته است ونمونه آخر ان ضرب وشتم دانشجویی ایرانی است

 



تنهاي من وآرامش از نوعي ديگر وبدون خداحافظي و.......

در هفته ای که گذشت سه تا نمایش دیدم که هر سه به تنها بودن آدمها مربوط می شد وهر کدام ازیک زاویه تنهایی آدمهای زمان مدرن را بررسی کرده بودند اگر فرصت کردید بروید و ببینید  نمايش آرامش ازنوعي ديگر داستان مردي است كه بدون اینکه بيماري داشته  باشد قصد دارد در بيمارستان بستري شود  وهدفش فقط تنها بودن است اما پرسنل بيمارستان به جز يك پرستار به او شك می کنند و......د رصحنه پاياني جمله زيباي دارد هنگامي كه مرد ميخواهد از بيمارستان خارج شود ميگويد:مشكل من اين كه حالم خوب بود اگر مريض بودم همه چي درست بود ...........در نمايش بدون خداحافضي كارگردان بدون اينكه در دام فمينيست گرفتار شود داستان تنهايي پنج زن را روايت ميكند....... ودر نمايش گون گولا اشكان صادقي داستان زندگي مادر وپسري را روايت ميكند كه  باهم زندگي  می کنندولي هر کدام تنها وهيج شناختي از هم ندارند

بهنازجعفري ورضابهبودي

 آرامش از نوع ديگر نويسنده :تام استپاد كارگردان:شبنم فرشادجو

نگار جواهريان

بدون خداحافظي كارگردان :كتايون فيض مرندي

اشكان صادقي وگروهش

گون گولا نويسنده وكارگردان :اشكان صادقي

 

 



داستانهای من وتاکسی 4

در میدان هفت تیر زیر باران تو صف تاکسی ایستاده بودم تا بروم نوبنیاد منزل یکی از دوستانم تانوبت به من رسید موبایلم زنگ زد دوستم بود

.....بله الو سلام .....قربانت نه ..دارم میام....

همنینطوری که باموبایل حرف میزدم  یک پراید آمد جلو  در را باز کردم که سوار شوم  یک آقایی گفت آقا میشه شما بشینید جلو من بنیشینم عقب با سر حرفش را تایید کردم و نشستم جلو و همچنان با موبایل حرف می زدم : نه بابا .... نه کار خوبی نبود ...... 

تاکسی راه افتاد که تلفنم تمام شد تو راه متوجه شدم که رانند یک خانم است حدود ۴۰ ساله و زیبا ضبط  ماشین  هم روشن بود  و می خواند :

 دل شده یک کاسه خون  .............

تو کنار من بمون ..................

نرو با دیگری ..............

گفتم خانم می شود عوضش کنین . گفت چرا نمیشه ! رینگی تر باشه ؟ یا آرام ؟ گفتم : آروم بهتره !در صندلی عقب مرد با خانمش صحبت می کردند . آقا می خواست به خانمش ثابت کند که الان معلم ومدیران دل نمی سوزانند بحثشون بالا گرفته بود که خانم راننده وارد بحث شد مرد گفت: مگر غیر از این است خانم ؟ معلم های این دوره زمونه بلد نیستند و دل نمی سوزونند . راننده گفت : البته نه همشون خیلی هاشون دلسوزنند اما شرایط قتصادی و اجتماعی زمانه عوض شده فشار اقتصادی همه چی را تحت تاثیر گذاشته ، بنده خودم چند سال معلم بودم و تا چند روز دیگر بازنشسته می شم ، گوشهام تیز شد معلمی و مسافرکشی (البته تو معلم های دوران تحصیل خودم بعضی هاشون انهم آقایون مسافرکشی می کردند اما یک معلم خانم ) و ادامه داد ولی به خاطر فشار اقتصادی می بینید که ، نگاهش کردم دلم به حالش سوخت . موبایلم دوباره زنگ زد . سه چهار دقیقه صحبت کردم و قتی تلفنم تمام شد دیدم بحث خاتمه یافته و همه ساکت شدند و راننده در حالیکه رفته بود تو فکر رانندگی می کرد و ضبط ماشین همچنان می خواند :

برای اخرین بار خداکنه بباره .............

گفتم میشه یک آهنگ بزنید جلو لبخندی زدو گفت : باشه زادمهر تعجب کردم  گفتم : اسم من را از کجا می دانید ؟ خندید گفتم آهان حتما پشت تلفن گفتم : باز هم خندید گفت : نه بابا از توی چشمات خواندم خندیدم گفتم : تو چشمام کدملی ام را هم نوشته گفت نه : نوشته کلاس سوم راهنمایی را تو مدرسه  غیر انتفاعی بدر خوانده ای گفتم : آره ولی .... دقیقتر نگاهش کردم .......خدای من خانم قدیمی بود . معلم زبانمون فقط هفت ماه اونهم به صورت جایگزین به ما درس داده بود . گفتم خانم قدیمی درسته ؟ گفت :  نه بابا حافظه ات هنوز هم خوب کار می کنه . تازه می خواستم سر صحبت و باز کنم و لی دیگه به مقصد رسیدیم گفتم خانم قدیمی فقط یک سوال : چرا بعد از هفت ماه رفتید . گفت یعنی تو نمی دانی . گفتم نه یک چیزهایی شنیدم . یکی دوبار هم مدیر یک سوالهای بی سرو تهی پرسید مثلا اینکه شما را بیرون از مدرسه هم دیدم یا نه ؟ یا واسه تدریس آیا خانه ما هم آمدید یا نه ؟ گفت : برو گفتم : آخه خواستم کرایه بدهم نگرفت  فقط گفت : برو ................

خودت بزرگ شدی ......ولی .....ولی چشمات هنوز کلاس سوم راهنمایی ........از ماشین پیاده شدم و در را بستم و صدای ضبط همچنان می آمد :

هر چی آرزوی خوبه مال تو

 هرچی که خاطر داری مال من

 



نقاشي هاي دلارا دارابي

دلارا دارابينقاشي دلارا در زنداندر اين چند روزي كه به مناسبت عيد فطر تعطيل بود فرصتي دست داد تا  به همراه تعدادی از دوستانم از آثار دلارا دارابي در گالري گلستان بازديد كنم. دلارا دختري ۲۰ساله است كه به جرم قتل دختر عموي ثروتمندپدرش در ۱۷ ساگي به  اعدام محكوم شده است او در زمان قتل همراه دوستش امير حسين بوده است  دلارا خود در متني در مورد اثارش نوشته :

 "سه سال است كه در كنج يك اتهام دور خودم مي چرخم و حلاجي مي كنم. من به بزرگواري ها محتاجم ولي نه به ترحم يا بخشايش  به جز از خداوندم. گرچه مي دانم اين قصه تنهابايد با بخشودگي حل شود و سه سال مبارزه براي احقاق حقم و شنيده شدن اينكه بي گناهم به جايي نخواهد رسيد. بگذريم.

به قول مردي كه زماني در اسارت بود : تنها دعاي من اين است كه يزدانم را از زندان كوچك خود فرا مي خوانم و او در پهنه وسيع آزادي دريك چهاديواري پاسخم مي دهد.

باور دارم كه خلاقيتها در تنگناها بروز مي كنند. تنگناهاي انساني، اجتماعي، مادي يا معنوي. دست و پا زدنها هميشه بعد از احساس غرق شدن است. من هم از اين قاعده مستثني نبوده ام.

نمي دانم از كدام جاده سرزمينمان براي ديدن نقاشي هاي من آمده ايد مهم هم نيست چون به هر صورت مي دانم كه راهنماي شما "عشق" بوده است. عشق به زندگي، به انسان، به ايمان كه باورداشتن همه اينهاست... اين نقاشي ها يعني  اين كه  مي شود احساس سعادت كرد در عين سياه بختي. مي شود زنداني آرزوها نبود.مهم نيست در كجا... عشق خدا هميشه با ماست و وعده هايش حقيقي است.

شادي اين مجموعه غمناك،‌به خاطر حضور شماست. شمايي كه دوستتان دارم و براي دوست داشتن دليلي لازم نيست. براي دل آراهاي دور دعا كنيد!" دل آرا دارابي - زندان رشت- ۱۵/۷/۸۵

براي ديدن نقاشيهاي دلارا وتوضيحات بيشتر ميتوانيد به  سايت هاي زير برويد

۱وارش

۲گرد باد