تبليغاتX
زادمهر

 

 

زادمهر

بهwww.zadmehr.comخوش آمدید

گوشه نشينان آلتونا

 

 

 

 

گوشه نشينان التونا

ديروزرفته بودم نمايش گوشه نشينان آلتونا اثر ژان پل سارتر و به كارگرداني مريم معترف در تئاتر شهر ديدم در مورد نمايشنامه اظهار نظر نمي كنم ولي درباره اجرا عليرغم خبرهايي كه در مورد دخالت بعضي بازيگران  در كار كارگردان شنيده بودم بايد بگويم كه اجراي خوبي بود هرچند اشكالاتي هم داشت از جمله اينكه نقش يوهانا (بهناز جعفري ) بسيار تخت و معمولي بود در حاليكه در نماشينامه شخصيت زيرك و مكاري دارد و يا فرانتس ( ميكائيل شهرستاني ) در اداي ديالوگ ها ، به ميان حرفها و كلمات بازيگر روبروي خود مي رفت و جلوي ابراز وجود كاراكتر روبروي خود را مي گرفت . در مورد سارتر بايد بگويم كه ژان پل سارتر از چهره هاي برجسته ي فلسفه و ادبيات نمايشي فرانسه ، به سال ۱۹۰۵ ميلادي در پاريس متولد شد و در طول عمر پربار خود تأثير شگرفي در زمينه ي فلسفه با نظريه اگزيستانسياليسم (انسان محوري ) و ادبيات نمايشي بر جا گذاشت ، و در سال ۱۹۸۰ در اوج شهرت درگذشت . آثار نمايش او عبارتند از : مگسها (۱۹۴۳) دربسته يا دوزخ ( ۱۹۴۴ ) مرده هاي بي كفن و دفن ( ۱۹۵۵) روسپي بزرگوار(۱۹۴۶) دستهاي آلوده ( ۱۹۴۸) شيطان و خدا( ۱۹۵۱) نكراسف(۱۹۵۵) و گوشه نشينان آلتونا( ۱۹۵۹) در واقع آخرين نمايشنامه ي سارتر است كه براي اولين بار در ۲۳ سپتامبر ۱۹۵۹ در تئاتر رنسانس پاريس به كارگرداني فرانسوا داربون و بازي سرژ رژياني در نقش فرانتس گرلاخ به روي صحنه رفت و با استقبال تماشاگران و منتقدين روبرو شد . در اينجا قسمتهايي از ديالوگ پاياني شخصيت اصلي نمايش فرانتس را جهت آشنائي با حال و هواي نمايش مي نويسم :

((اي قرنهاي آينده ، اينك قرن من تنها و بيقواره بر كرسي اتهام نشسته است . قرن من نيكوكار مي بود اگر انسان دشمن سفاكي نمي داشت كه از عهد ازل در كمينش نشسته است . جانور موذي بي مويي كه نامش انسان است .

يك ويك ميشود يك . اينست راز ما . من براي دفاع مشروع و حفظ جان خود ، جانور را غافلگير كردم و كوبيدم . يك انسان افتاد . در چشمان محتضر او جانور را ديدم كه همچنان زنده بود و آن من بودم .

 اين طعم گس و بي مزه ، طعم قرن ماست اي قرنهاي خوشبخت ،  شما كه با نفرتهاي ما آشنا نيستيد ما را تبرئه كنيد . اي كودكان زيبا ، شما از ما بيرون آمده ايد ، آ يا مادرتان را مي خواهيد محكوم كنيد ، قرن سي ام جواب نمي دهد ، شايد كه از پس قرنها قرني نباشد . شايد كه بمب ، روشني ها را خاموش كرده باشد ، همه خواهند مرد ، چشم ها ، قاضي ها ، زمان ، و آنوقت شب مي شود .

اي دادگاه شب تو كه بودي و خواهي بود و هستي ، بدان كه من بوده ام .  

من فرانتس فن گرلاخ ، اينجا ، در اين اطاق ، قرنم را به دوش گرفتم و گفتم ، جوابش با من در اين روز و براي هميشه .))



شب قدر

اتماس دعاميخواستم براي ايام شهادت حضرت علي (ع) وشب قدر مطلب بنويسم اما ديدم اين عكس دوستان خبرگزاري فارس كاملترين حرفهارا گفته است


یک هفته وسه خبر

در هفته كه گذشت با سه خبر روبرو شدم .....

۱در گذشت عمران صلاحي شاعر وروزنامه نگاري كه قلمش را خيلي دوست داشتم وزود از كنارمون رفت ودر تشييع پيكرش هم اين شعرش بامن بود مرگ از پشت پنجره به من مي‌نگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد كه سبكتر شده است
درونم خرچنگي است
كه مرا مي‌كاود
خوب مي‌دانم كه تهي شده‌ام
و فرو خواهم ريخت
بچه‌هايم نيز از من مي‌ترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان مي‌آيند

روحش شاد ويادش گرامي باد راستي يكي از مصاحبه هاش كه خانم ليلا صادقي انجام دادند براتون گذاشتم (مصاحبه ليلا صادقي با عمران صلاحي)فكر ميكنم جالب باشد

۲در ماهنامه خردنامه مطلبي را خواندم در خصوص وبلاگ نميدانم اين چه بازيه از يك طرف  معاونت IT شهرداري وبلاگ نويسها رادعوت ميكند وافطاري ميدهد بعد در ماهنامه خردنامه وبلاگ را رسانه غير فرهيخته ميداند خودتان بخوانيد وقضاوت كنيدهمشهري آنلاين

۳ واتفاق سوم اين بود كه اولين سرويس دهنده وبلاگ صوتي (پادكست فارسي ) آغاز به كار كرد ومن هم صاحب يك وبلاگ صوتي شدم روزنامه نگار جوان صوتي البته هنوز مطلب جديدي نگذاشتم آدرس سايت اصلي هم اين استhttp://www.cast.ir


ماجراهاي من وتاكسي 3

ساعت ۳۰/۷ بود افطاري را تازه خورده بودم و آمدم اول  اتوبان كردستان تا برم هفت تير . يك خانم حدودأ ۲۵ ساله كنار من منتظر بود مانتوي سفيد به تن داشت از آنهايي كه تا بالاي زانو ست، و يك شلوار جين پوشيده بود و يك روسري آبي هم داشت هنوز چند دقيقه از منتظر شدنم نگذشته بود كه خانم آمد كنار من و گفت : آقا ببخشيد از اينجا وليعصر مي برند گفتم : اره مي برند فقط يك كم معطلي دارد . اين و گفتم و چند قدم فاصله گرفتم يك تاكسي چراغ زد 

گفتم : وليعصر راننده اش با سر اشاره كرد كه نه نمي روم ولي رفت يكم جلوتر جلوي آن خانم ايستاد مي خواستم جلوي يك تاكسي ديگر را بگيرم كه صدائي توجهم را جلب كرد :‌آقا مگر وليعصر نمي روي برگشتم همان خانمي بود كه از من آدرس پرسيده بود .

گفتم : چرا و رفتم سوار شدم . ديگه به اين رفتار تاكسي ها و مسافر كش ها عادت كردم كه هميشه بين مسافر ها ، خانم ها در اولويتند  حتي گاهي خانم ها مقصد راننده ها را تعيين مي كنند بگذريم ، خانم جلو نشست و من عقب نشستم  تو مسير داشتم چند تا sms ميفرستادم که متوجه شدم یک موتور سوار و همراهش کنار ما به موازات ما حرکت می کردند راننده موتور تند تند می گفت : آره شماره پلاکش ۰۹۱۲۳۱۸... و بعد کمی دور می شد و دوباره نزدیک تاکسی می شد و شماره را تکرار می کرد فهمیدم می خواهد شماره را به دختره حالی کنه سر میدان فاطمی دختر شیشه را داد پائین و گفت برو علاف بیکاره و چند تا فحش آبدار حوالش کرد و موتوریه هم رفت پی کارش سر میدان ولیعصر از تاکسی پیاده شدم و سریع یک تاکسی گرفتم به مقصد میدان هفت تیر همان دختر خانم هم سوار تاکسی شد این دفعه من جلو نشستم و خانم عقب نشست کنارش یک مرد تقریبأ ۳۰ ساله و يك دختر خانم ۲۲ يا ۲۳ ساله نشسته بود، مرد داشت با موبايل صحبت مي كرد .  

مرد: بله بله آقاي گلزار من خدمت خانم ترانه عليدوستي هم گفتم كه بودجه ما محدوده بله نه مقصر اقاي كيميائي نيست تهيه كننده بيشتر از اين نداره بله بله باشد من مي گويم كه شما با اين مبلغ بازي نمي كنيد ، قربان شما خداحافظ و تلفن را قطع كرد مي خواست با دختر كناريش سر صحبت را بازكند كه دوباره موبايلش زنگ زد .

الو بعله سلام ... ممنون. شما ، اوه بله خانم تهراني حالتون خوب بله من زنگ زده بودم مي خواستم نظرتون را  درمورد فيلمنامه آقاي محسني بپرسم ؟‌حتمأ مطالعه اش كرديد كه بله .. بله .... باشه فردا تماس مي گيرم قربان شما خداحافظ لطف كرديد تماس گرفتيد خدانگهدار و قطع كرد و شروع كرد با دختر كنارش پچ پچ كردند هنوز چند متري نرفته بوديم كه دختر مانتو سفيد موبايلش را در آورد و يك شماره گرفت و شروع كرد به صحبت كردن : الو سلام ميناجون حالت خوبه قربان تو نه كي اي بابا كاش شماره من و بهش داده بودي نه شماره خانه را بده۸۸۴۲۳۴ آره بهش بگو من ساعت ۹ شب به بعد خانه ام به جزء دوشنبه ها آره آره نه تو شماره من و بهش بده ۸۸۸۴۲... آره نه بابا ساعت ۹ شب به بعد خانه ام و همينطور چند مرتبه شماره را تكرار كرد و هر بار قدري صدايش را بلند تر مي كرد آخر سر مرد كناريش صداش درآمد : خانم يواش چه خبره مگر طرفتون ناشنواست آنقدر  بلند بلندتكرار كرديد كه من هم حفظ شدم بعد رو كرد به راننده تاكسي  وگفت: آقا نگهدار پياده مي شم سرم درد گرفت چقدر بعضي ها بي ملاحظه اند و راننده تاكسي نگه داشت و مرد با دختر همراهش پياده شد و دختر مانتو سفيد هم تلفنش را قطع كرد


برو خدا نگهدار

دیروز برای آخرین بار رفتم دیدنش اول که دیدمش وپتو از روش زدم کنار

فکر  کردم خواب آره خواب بود خواب خواب پسرخالم گفت چیکار میکنی

دستاشو بگیر بذاریمش تو ماشین آمبولانس جلوی در منتظره تا دستهاشو

گرفتم جای رد خودکاری که هفته پیش کف دستش زده بود تا آن کتابی را

که گفته بود  برام میخرد را  فراموش نکند، دیدم  گذاشتمش تو

ماشین بردیمش خانه همیشگیش وقتی داشتیم میذاشتیمش تو واحدش

قطعه ۲۴۳بعضیها همش   توی  قبر  را نگاه میکردند یاد حرف فروید ا

فتادم،فروید میگوید:کسانی که سر قبر مدام توی قبررانگاه میکنند میخواهند

مطمن بشوند که آیا  کسی که توی قبره  به راستی مرده یا نه،خودم ت

کانش دادم وخودم روش پوشوندم دستهام کثیف شده بود  خیلی سخته

وقتی داری گریه میکنی با دستهات نتوانی اشکهات پاک کنی شب که

داشتم وسایلش را جمع میکردم  دستم خورد وضبطش روشن شد خواننده

شعر زیبایی رامیخواند:

مرا ببوس  مراببوس برای آخرین بار

برو خدا نگهدار.........

   



مادربزرگم از كنارم رفت

                                                                                                                                                                                            

 

 

 

 

 

مادر بزرگ خوب من                                                                                          

ميخواستم مطلب جديد بگذارم امابهم خبر دادند مادر بزرگم از پيشم رفت وتنهام گذاشت با اينكه اين اخريها كنار من زندگي نميكرد ويك اپارتمان جدا گرفته بود اما هروقت ميرفتم پيشش خيلي خوشحال مي شد خيلي داغونم بيشتر به خاطر مادرم خيلي بي تابي ميكنه نميدانم اگر براي من يك چنين اتفاقي بيفته ميتوانم تحمل كنم  حتي تصورش هم سخته خدا كند انروز بعداز مرگ من بياد راستي قالب وبلاگم را عوض كردم اخر مثلا ما بچه شيعه هستيم اين ماه هم ماه امام علي (ع) ازهمتون التماس دعا دارم نه  بخاطر خودم بيشتر براي مادر بزرگم ديگه اشكهام اجازه نميدهند چيزي بنويسم كاش اين ماه رمضان را زنده بود   كاش  كاش.........................